ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )
156
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )
همان گفته را تكرار نمود . در اين مرتبه هم ارسطو گفت : « اى حكيم و معلم حكمت من خوب مىدانم و آنچه را به نطافورس درس مىداديد من ياد گرفتم . در اين موقع افلاطون به او گفت : « بمنبر بالا رو . ارسطو بكرسى شرف بالا رفت درحالىكه لباسهايش كهنه و مندرس بود و بسيار سليس و روان صحبت نمود . انواع حكم و آدابى را كه افلاطون به نطافورس تعليم داده بود همه را بيان كرد ، حتى يك جمله آن را هم فراموش نكرده بود . افلاطون به پادشاه گفت : « اى پادشاه آنچه به نطافورس ياد مىدادم ، ارسطو محرمانه و سرى و بدون اطلاع من آموخت و حفظ كرد ، حتى يك حرف را فراموش نكرده است . من در اين باره در برابر اين امر يعنى هوش ذاتى افراد چه توانم كرد . بعضى استعداد دارند و برخى فاقد آنند » . « در آن عهد عادت بر اين جارى بود كه در چنان روزى پادشاه فرزند خود را به ولايت عهدى نامزد مىكرد و مقام او را بالا مىبرد . آن روز دستور داد كه ارسطو را مورد احترام و عزت قرار دهند و وضع او را مناسب سازند و به پسرش اعتنائى نكرد ، به اين معنى كه به او مقامى نداد . مردم از توفيق ارسطو با نهايت خشنودى از آن جلسه خارج شده و گفتار افلاطون را بين خود بازگو كرده و مىگفتند : « موفقيت و محروميت اين دو بسيار تعجبآور است » . گفتار ارسطو « حنين بن اسحاق گفت : آنچه من از حكم ارسطو دريافتهام اينست : « تقديس و تعظيم و تجليل و تكريم شايسته وجودى مىباشد كه ما را خلق كرده است ؛ « اى حاضران بدانيد كه علم موهبتى الهى و حكمت عطيه و بخشش خداوندى است ، اوست كه مىبخشد و مىگيرد و آدمى را عزت و ذلت مىدهد . برترى در دنيا و افتخار به حكمت است كه روح زندگى و پايهء عقل ربانى است كه از عالم بالا مىرسد ؛